تبليغاتX
نمادهای نسل برتر
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی ، به از بی سخنی نشنیدم

 

استجابت دعای شادمانی شاید!

 

 

گویی برای از دست دادن تنها یک قلب لازم است.

برای به دست آوردن اما دوقلب.

گاهی زیستن اصلا برای اعتراض به زندگی است. گاهی کلمات مثل سرزمین های سوخته می مانند که سالهاست از دست رفته اند.

می دانی که جهان جای خوبی برای شستن رخت ها و رویاهای آدمی نیست.

نمی دانم چرا جهان این همه تاریک است.

این روزها ناگهان فهمیدم که چقدر از روزهای ابری بیزارم. از برف، از زمستان،از غروب، ازهرچه رو به تاریکی از هرچه پشت به روشنایی.

این روزها عجیب دلم روشنایی می خواهد. آفتاب می خواهد دلم. خنده گاهی. دلم می گیرد از اشک. از گریه از بی تابی. از تشویش. از آشفتگی.

این روزها هرکس که می خندد انگار من خندیده ام. این روزها عجیب دلم از خوش بودن دیگران خوش می شود. در خیابان که راه می روم دست هایی را می بینم که عاشقانه در دست دیگر گره خورده اند لذت کیف آوری وجودم را فرا می گیرد.

همیشه دعا کرده ام چنان نباشم که از شادمانی دیگران غمگین باشم و از غم آنان، شادمان.

این روها انگار بیش از همیشه روزهای استجابت همین دعای کوچک است. همین دعای ساده!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:46  توسط من  | 

 

دلت می خواست می نوشتم.....!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:51  توسط من  | 

 

 نیما، در خواب هیبت دریا

 

 

امروز(21 آبان ماه) زادروز نیماست.

ظهور او در ادبیات ایران رهایی نفس شعر بود از حبس های ممتد قالب های تکراری و مضامین فرسوده.

 

نیما راهی را گشود که اگرچه می بایست قدمی چند از آن برمی داشت و می ماند تا دیگران راهش را ادامه دهند اما اگر نبود آن عصیان مقدس، از شعر امروز چیزی جز همان توصیف های تهوع آور موی و میان دلبران چیز باقی نمانده بود.

 

از میان میراث داران و میراث خواران او اگرچه تنها شاملو راهی دیگر گشود و فروغ  روی بند وزن و بی وزنی بندبازی کرد و اخوان به قول خودش یوش را به خراسان برد و هرچه نیما تلاش کرد عروض افاعیلی را از شعر بگیرد او شعررا  به همان قیود قی آور مقید کرد و سپهری  آن قالب تازه را به هپروت انتزاع و افتضاحی عظیم کشانید اما باز نیما ماند و موقع شناسی حیرت آورش که درست راس ساعت تاریخ سر قرار جامعه ایرانی با مدرنیته حاضر شد و از دل هیاهوی مشروطه خواهی و تجددطلبی سر از دنیای تازه و بدیع مضامین و قوالب دست نخورده درآورد.

 

او بزرگ زاد و بزرگ مانده است و هرچه دستگاه رسمی حاکمیت هم فیلم های سفارشی بسازد و بخواهد از او تصویری معوج و محرف عرضه کند باز اهل بخیه فراموش نمی کنند که شعر نیما عصیان علیه استبداد وزن بود و رهایی از زیستن در چنبره نظام های استیلا طلب.

 

آنان که هیبت دریا را در خواب می بینند با شعر نیما دیگر نمی توانند به تسلط استبداد گردن نهند. چه در زبان، چه در وزن و چه در جامعه.

 

ری را هنوز به گمانم جاودانه ترین اثر نیماست:

 

« ری را»... ...صدا می آید امشب

از پشت « کاچ» که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند.

گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.

با نظم هوش ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین؛

زاندوه های من

سنگین تر.

و آوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر.

 یکشب درون قایق دلتنگ

خواندند آنچنان؛

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب

می بینم.

ری را. ری را...

دارد هوا که بخواند.

درین شب سیا.

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی تواند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 16:25  توسط من  | 

 

خداحافظ شاعر!

 

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

 

 

... و «ق» حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود

 

قیصر امین‌پور از دنیا رفت.

قیصر امین‌پور ـ شاعر و استاد دانشگاه ـ ساعت 3 بامداد امروز سه‌شنبه 8 آبان‌ماه در سن 48 سالگی پس از تحمل سال‌ها درد و بیماری بر اثر ایست قلبی درگذشت.

او چند سال پیش عمل پیوند كلیه انجام داده بود و چندی قبل نیز یك جراحی قلب را پشت سر گذاشت.

عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی دیشب در پی احساس درد به بیمارستان دی تهران مراجعه كرد و دیگر بیماری را تاب نیاورد و همانجا درگذشت.

 

از میان شاعران انقلاب قیصر امین پور از زمره معدود کسانی است که به شعر نزدیک تر بود تا ایدئولوژی.

همین امر نیز او را از دیگر هم سلکانش متمایز می کرد و احترام بر می انگیخت.

پس احترام و ستایش ما نثار کسی که بیش و پیش از هر چیز شاعر بود و بعد... هرچه بود، بود. شاعری که سطرهایی ساخت که تا همیشه در حافظه جمعی اهالی این سرزمین باقی خواهد ماند.

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شكست

حق با سكوت بود ، صدا در گلو شكست

دیگر دلم هوای سرودن نمی كند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شكست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شكست

ای داد ، كس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شكست

آن روزهای خوب كه دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شكست

بادا مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا»زیاد رفت و «چرا» در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خدا حافظی كنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شكست!

 

تصاویر وداع با قیصر

 

یادداشت سیمین بهبهانی درباره قیصر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:32  توسط من  | 

 

از وسعتی بی جهت به گستره ای بی علامت!

 

 

اعتماد به نفس....

به تازگی دارم حس می کنم این چه اکسیر نجات بخشی است. چگونه اگر ته بکشد خمار دردآوری را باید تجربه کرد و اگر در تو بآشد نشئه ای عجیب با توست.

چگونه وقتی افول می کند انگار از تمام جهان بیزاری یا دور. چنان دور که گویی امیدی نداری که از این فاصله صدایی از تو شنیده شود. فریاد استمدادی باشد اگر یا عربده های اعتراضی.

گاهی که هست گویی دماوند در تو ایستاده. راه که می روی زمین را می لرزانی و گویی گرهی نیست که تو از گشودنش نا توان باشی.

اما نمی دانم از چه، گاهی درست وقتی باید باشد نیست. همه چیز هست و او که باید باشد جایی در تو گم شده است. هرچه می گردی، هرچه می خواهی به یاد بیاوری که آن روزها که بود چگونه بودی ، هرچه می خواهی مرور کنی که چه بود آنچه آن همه قدرت را یکجا به تو می داد... بی فایده است.

اما وقتی هست حیرت می کنی که روزگاری که نبود چگونه به ضعفی شدید می افتادی و به خود می خندی که چرا به همه چیز و همه کس چشم داشتی تا مگر دستت را بگیرند و از این مرداب بیرون بیاورند. مردابی که هزار گیاه مزاحم انگار به پاهایت پیچیده اند و مثل دست هایی حریص و بی رحم می خواهند تو را به ورطه غرق شدن بکشند.

گاهی که نیست حتا برای یک لحظه اگر نباشد یا برود و زود برگردد به چنان چاه عمیقی می افتم که هیچ دستی نمی تواند نجاتم دهد!

گاهی که نیست رها می شوم در خالی بی پایانی از هیچ. انگار از وسعتی بی جهت به گستره ای بی علامت وارد می شوم. رها شدگی....حسی که هرگز دوست نمی داشتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:54  توسط من  | 

 

تولدت مبارک "سپید مرد"!

 

 

دیروز 22 مهرماه شصت و چهارمین زادروز سید محمد خاتمی بود.

نزدیکانش جمع شدند و برای او جشنی به پا کردند. برای ما هم به مثابه نسلی که او را منتقدانه دوست می داریم روز مبارکی بود.

چه می توان گفت جز اینکه به "تلخ خنده ای" از سر بیم و امید بگوییم: «تولدت مبارک مرد سفید پوش!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:46  توسط من  | 

 

خزر در خطر!

 

 

 

اجلاس پنج کشور ساحلی دریای خزر در تهران این روزها عده ای را که جلسات تعیین رژیم حقوقی دریای خزر را پیگیری می کردند نگران تر از پیش کرده است.

 

چه،‌ورود آقای پوتین بعد از این همه سال به تهران و پذیرش دعوت مقامات ایرانی از هم اکنون معلوم است که بی هزینه نبوده و نیست. تزار در حالی پایش را به سرزمین بارها جدا شده می گذارد که در رژیم حقوقی دریای خزر "ان قلت" آورده و معاهده ای را که میان ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بسته شده بود نقض کرده است.

 

آخرین نشست ها میان ایرانیان و 5 کشور، حکایت از این دارد که سهم ما از دریای مازندران تنها 11 درصد و حداکثر 20 درصد است و تازه این جدای بحث هایی است که در خصوص زیر بستر دریا می شود که بر اساس اخبار از این جهت تنها 8 درصد نصیب ایران می شود.

 

آقای پوتین همچنین گویا قرار و مدارهایش را درباره همکاری ایران و روسیه در جمع کردن بساط شورشیان چچن گذاشته و از سوی دیگر در مساله هسته ای در زمینه بازی با کارت ایران در برابر آمریکا ناکام نبوده و بیراه نیست اگر این رضایتمندی که در وجود این مامور قدیمی و کارکشته "کا گ ب" موج می زند را با رضایتمندی روس ها در زمان انعقاد قرارداد ترکمنچای مقایسه کنیم که البته کرده اند.

 

به هر حال خزر در خطر است و از ما تنها کاری که بر می آید این است که به دولتمردانمان ـ مستقل از اینکه با مواضع سیاسی و جناحی آنان موافق باشیم یا نباشیم ـ ‌در مورد خطر از دست رفتن دریای مازندران هشدار دهیم.

 

فرض ما بر این است که همه در وطن دوستی و وطن پرستی موضع مشترک داریم و هیچکس هم از این جهت متمایل به خیانت نیست.

 

این هشدار هرچه گسترده تر باشد و در سانه های دیگر به شکل فراگیرتری بازتاب بیابد بهتر است. پس اگر نگران تکه ای از خاک سرزمین مادری هستیم هشدار دهیم و کمک کنیم که اتفاق بدی نیفتند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 18:5  توسط من  | 

 

می خواستم پرهیزگار بمانم

می خواستم که زخم نزنم روی زخم

زاهدانه به همین چند جراحت موجود

مرهم بگذارم

می خواستم سنگینی رسالتم را

به سنگ بنویسم

به کوه بسپارم

و هنگامی که فرود می آیم از دامنه های کوهستان

تصویر پیامبری باشم

که توبه کرده از اعجاز

با خاکستر کتاب مقدس اش

و آخرین دانه از کبریت و آخرین پک از سیگار.

 

می خواستم که در میان مسیر

هرکه از راه مستقیم می پرسد

سوگند یاد کنم که نمی دانم

و به سمت رسولان آینده اشاره کنم

 

با این همه تو می خواهی

به پیامبری بازگشته به سالهای پیش از برانگیختگی اش

ایمان بیاوری

رسولی که دست هایش را

سوخته به آتش سیگار

که به هیچ قیمتی این بار

معجزه نکند

 

از من دیگر

نه آیه های وحی خواهی شنید

نه دیگر مرا

زانو به زانوی پروردگار

خواهی دید

 

این آیات آخرین من است:

«آنکه مرا انکار کرد

رستگار خواهد شد

و آنکه به وعده های فردوس برین خندید

به آخر راه مستقیم خواهد رسید

آخرین کسی که به من سنگ می زند

پیامبر بعدی است

و اینکه پشت سرم نماز می خواند

ایمان آورنده به کفر من است

 

با او

جز وعده ی آتش چه می توانم داد؟

و چه فرق می کند

که کسی سرانجام می سوزد

به آتش عشق من

یا به شعله های خشم خداوند؟!»

 

                                           م.ن

                               تهران ـ مهرماه ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:51  توسط من  | 

مقام معظم رهبری:

شعر پریای شاملو سست و مبتذل است

 

 

مقام معظم رهبری در دیدار با جمعی از شاعران شرکت کردند. در گوشه ای از خبر خبرگزاری ایسنا در این مورد آمده است:

«علي معلم (دامغاني) نيز به رسم سال‌هاي اخير، يكي از آثار روايي - محاوره‌يي‌اش را خواند؛ كه مقام معظم رهبري در پي آن فرمودند: اين زبان خوبي است، اما كار هر كسي هم نيست، مثل شما گردن‌كلفت‌هاي شعر مي‌توانند ازعهده‌اش بربيايند؛ و الا اگر يك مقدار سست باشد، به ابتذال كشيده مي‌شود؛ نظيرش را هم قبلا ديديم؛ مثلا پريا.»

متن خبر ایسنا در اینجا قابل دسترسی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:5  توسط من  | 

در رویای اسطوره شدن!

 

 

ایالات متحده مرکز استراتژین هایی است که حرفه آنها طراحی وبرنامه ریزی صحنه هایی است از قبیل صحنه هایی که دیروز در داشنگاه کلمبیا در مراسم سخنرانی رییس جمهوری ایران خلق شد.

با این همه آیا دستگاه دیپلماسی ایرانی گمان می کرد که می تواند این طراحی را خنثی کند و یا اساسا از این موضوع بی خبربود؟

آیا آنها نمی دانستند که دانشگاه کلمبیا مرکز جهانی مطالعه درباره موضوع هولوکاست است و در سیطره چهره هایی است مانند «هنری کیسینجر» و زیر نفوذ بسیار شدید لابی یهودیان صهیونیست؟

به نظرم اتفاقی که دیروز در دانشگاه کلمبیا افتاد حلقه ای دیگر بود از طراحی پروژه ای بزرگ تر.

محمود احمدی نژاد بدون آنکه خود بخواهد یا بداند تبدیل به نمادی شده است که تنها نشان دادن تصاویر او و پخش سخنان او کافی است تا افکار عمومی جهان را تحریک کند و به ویژه مردمان ایالات متحده را به خشم بیاورد.

به همین دلیل مسئولان دانشگاه کلمبیا زیر فشار شدید افکار عمومی برای لغو سخنرانی رییس جمهوری ایران که این اواخر حتا هیلاری کلینتون را هم ناچار به موضعگیری کرد دوام آورد تا در روز واقعه همان کند که رییس دانشگاه کلمبیا کرد.

رییس جمهوری ایران پیش از سفر به یالات متحده اعلام کرد که می رود سخنانش را به گوش ملت آمریکا که دولتشان آنها را از واقعیات بی خبر نگه داشته برساند.

 آیا رییس جمهور رویای استقبالی پرشکوه را در سر می پروراند و رویای شیرین تبدیل شدن به یک اسطوره؟

احمدی نژاد امروز در تلقی جهانیان تبدیل به یک اسطوره شده است. اما از کدام نوع؟

به جملات آقای رییس دانشگاه کلمبیا در حضور محمود احمدی نژاد توجه کنید:

 

آقای رییس جمهور شما تمام نشانه های یک دیکتاتور کوچک و بی رحم را دارید. ..... آقای رییس جمهور انکار هولوکاست شما در سال 2005 باعث می شود که شما در این دانشگاه مسخره به نظر بیایید. این از دو حالت خارج نیست شما یا خیلی بی کله و اهل تحریک کردنید و یا فوق العاده بی سوادید! ( حضار شروع به دست زدن می کنند و وی برای جلوگیری از تندتر شدن جو می خواهد  که دست نزنند..... آقای رییس جمهور شما باید بدانید که ما مرکز جهانی مطالعات یهودی و مطالعات در باره ی هولوکاستیم. واقعیت این است که هولوکاست مستند ترین حادثه ی انسانی در تاریخ بشری است! در نتیجه، اظهارات پوچ شما در انکار هولوکاست ما را به ترس وا می دارد.... می شود لطفا این مسخره بازی مشمئز کننده را تمام کنید؟ ...... آیا می خواهید ما را هم از نقشه ی جهان محو کنید؟ .... آقای رییس جمهور من شک دارم که شما شهامت عقلی این را داشته باشید که به این سئوالات پاسخ بدهید اما جواب ندادن های شما هم برای ما معنا دار خواهد بود. و توقع دارم که شما ذهن افراطی تان که نشانگر کردار و گفتارتان است را به نمایش بگذارید! ...... من فقط یک استادم و رییس دانشگاه و متاسفانه باید بار تمام اکراهی که جهانیان از شما دارند را به دوش بکشم.....

 

توضیح دیگری لازم هست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:43  توسط من  |